Deprecated: Function mysql_db_query() is deprecated in /home/mahdi/cast/files/zemzeme/all.php on line 23

Deprecated: mysql_db_query(): This function is deprecated; use mysql_query() instead in /home/mahdi/cast/files/zemzeme/all.php on line 23

Deprecated: Function mysql_db_query() is deprecated in /home/mahdi/cast/files/zemzeme/all.php on line 26

Deprecated: mysql_db_query(): This function is deprecated; use mysql_query() instead in /home/mahdi/cast/files/zemzeme/all.php on line 26
زمزمه با فرياد
 
باد ما را خواهد برد 

در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی ؟
در شب کنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
 و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
 ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد

________________________

 شاعر: فروغ فرخ زاد



|Download باد ما را خواهد برد|
ارسال شده توسط مونا در 30/9/1391 و ساعت 14:29:03

عروسك كوكي 

بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند 
 در کنار پرده‚ اما کور‚ اما کر
می توان فریاد زد
 با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
 می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
 می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
 با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم

____________________

شاعر: فروغ فرخ زاد

موسيقي پیمان یزدانیان - برداشت 2



|Download عروسك كوكي|
ارسال شده توسط مونا در 30/9/1391 و ساعت 14:29:03

بودا 

آنی بود درها وا شده بود

 برگی نه شاخی نه

باغ فنا پیدا شده بود

مرغان مکان خاموش

pardeاین خاموش

 آن خاموش

خاموشی گویا شده بود

آن پهنه چه بود :

 با میشی

گرگی همپا شده بود

نقش صدا کم رنگ

نقش ندا کم رنگ

پرده مگر تا شده بود؟

 من رفته

او رفته

ما بی ما شده بود

 زیبایی تنها شده بود

 هر رودی دریا

هر بودی،  بودا شده بود

__________________

شاعر: سهراب سپهري



|Download بودا|
ارسال شده توسط مونا در 30/9/1391 و ساعت 14:29:03

فرياد 

 خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو مي دوم گريان
 در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
 و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان 
 

مي کنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
 همچنان مي سوزد اين آتش
 نقشهايي را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را که پروردم به دشواري
 در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
 بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبک شب
من به هر سو مي دوم ،
گريان ازين بيداد

 
 مي کنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
 واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
 و آنچه دارد منظر و ايوان
 من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي کنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود 
 

تا سحرگاهان ، که مي داند که بود من شود نابود
 خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
واي ، ايا هيچ سر بر مي کنند از خواب
 مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي کنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاعر: مهدي اخوان ثالث



|Download فرياد|
ارسال شده توسط مونا در 30/9/1391 و ساعت 14:29:03

درونی 
در حسرت آن چشمهای یاس افشان بر صورتم     می سوزم
کی تکرار می کنی؟ می پرسم    می پرسم کی تکرار می کنی؟     می سوزم

بر روی لبهایت وقتی که اندامت چون سایبان به روی سرم می ماند
آن چیست؟ آن که می گویی چیست بر روی لبهایت؟     می سوزم

انگار کاخهای قدیمی را دست شتابزده ی پاییز عریان و رنگین کرد
در آرزوی خفتن      پهلو به پهلوی تو   بر روی آن گلیم رنگی کهنه    می سوزم

آنقدر در کنار درت ماندم تا کج شد آفتابم از لب بامت
من گرچه رفته بودم از خود ماندم. چون سایه ی گداخته ماندم      می سوزم

افسانه ی هزار و یک شب ما, غوغای درهم رسوایست
غولی شدم ز کوزه برون, گولم بزن که حقیقت را     می سوزم

مردم چه سر به زیر روانند از کوچه های خاکی خون آلود
دیدم دو روی سکه ی عالم را, آن مهدی مکرر دوران را
دستش کتیبه بود و مکرر بود: می سوزم     می سوزم

از این جهان نمک نشناس یک نیم گز سپیده و آزادی, خواست
با هر قدم هزار گز از نیم گز مهجور ماند    حالا منم که در این سودا     می سوزم

آیینه ای شدم به کوچه ی دنیا که بگذرند آن عکسهای رنگ به رنگ از برابرم
رفت آن دفیله ی مفتونی, تاریک ماندم و خالی   می سوزم

فال ورق درخت جدیدی را در شیب باغچه ها می کاشت
بادی وزید و نظم ورق ها را, آشفته کرد   ویرانه ایی بر جای مانده ام     می سوزم

می بینیم طناب به گردن در باغ چشمهای تو می گردم
در حسرت یک حلقه ی نفس گیر, از تنگ بازوان تو    می سوزم

هرگز خیال خواستنم پایان نیافت, وقت جدا شدنم گفتم:
 این وصلها همه ناقص بود در انتظار وصلت کامل     می سوزم

پرده تکان نمی خورد اکنون همسایه رفته جهان خفته
با آرزوی یک شبه یکه, در زیر چلچراغ چرخ زدن در تو    می سوزم

پولاد آبدیده می گذرد از خلال گوی تو, ماه  آه  می کشد
خورشید تب زده ام آن زیر, بر روی آن گلیم رنگی کهنه    می سوزم
_____________________________

غزلواره ای از: رضا براهنی
دکلمه: من و دوست خوبم
زرتشت



|Download درونی|
ارسال شده توسط مونا در 30/9/1391 و ساعت 14:29:02

بي تو... 

بي تو خاكسترم

بي تو اي دوست

بي تو تنها و خاموش، مهري افسرده را بسترم

بي تو در آسمان اخترانند، ديده گان شرر خيز ديوان

بي تو نيلوفران، آذرانند

بي تو خاكسترم

بي تو اي دوست

 بي تو اين چشمه سار شب آرام

چشم گرينده ي آهوان است

بي تو اين دشت سرشار، دوزخ جاودان است

بي تو مهتاب تنهاي دشتم

بي تو خورشيد سرد غروبم

بي تو بي نام سرگذشتم

بي تو خاكسترم

بي تو اي دوست

بي تو اين خانه تاريك و تنهاست

بي تو اي دوست

خفته بر لب سخن هاست

بي تو خاكسترم

بي تو...

 اي دوست

 

شعر: بي تو خاكسترم

شاعر: محمود مشرف آزاد تهراني معروف به  م.آزاد

دكلمه: با صداي من و دوست بسيار خوبم زرتشت



|Download بي تو...|
ارسال شده توسط مونا در 30/9/1391 و ساعت 14:29:02

هر چه هستی, باش 
با توام
ای لنگر تسکین
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفش آبی!
با توام ای شور, ای دلشوره شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی دانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه
جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!
________________________
شاعر: قیصر امین پور


|Download هر چه هستی, باش|
ارسال شده توسط مونا در 30/9/1391 و ساعت 14:29:02

خصلت 
(( خصلت هرکس ایزد اوست ))
هراکلیت


یکی از سگها گفت :
- (( که چه آخر ؟
چه عبث مشغله ای ؟
چه ثمریا خودچه زیانی مارا :
گله باشد یاهیچ نباشد گله ای ؟
درسیاه کسل غمگن شب
چشمهامان نگران ،
دل و جانمان به هراس ،
سینه مان
سپرحمله غارتگر انبوهی گرگ :
آتش چشمانشان تیره کن بینش و هوش ،
خنجرکهای برنده دندانهاشان
استخوانگیر ، سمج ، سینه دران ،
روزمان دلگیرازرخوت بی خوابی دوش .

این شبانان ، اما ،
شب ، تن آسان ، درخواب ،
روز ، درروشن آسوده شاد ،
بادلی بازترازروح سپهر
نی لبک برلب ،
شادکام از : طرب خامش دشت ،
صافی چشمه پاک ،
خلوت دامن کوه ،
سیرسرسبزان و عطر نسیم .

که چه آخر ؟
چه عبث مشغله ای ؟
کینه توز ما هرگرسنه گرگ ،
سینه سوز مابیم شبیخون هردم ،
وین شبانان بی غم .
خطرازما ، وحشت ازما ،
راحت آنان را ،امن ازگله شان ...
دیگرامشب ولشان ! ))


همه سگهای دگراین همه را
نه همان بشنفتند ،
بلکه یکرای پذیرفتند .
همه گفتند :
- (( دیگر امشب ولشان ! ))

لیکن ، آن شب ، باز
چون درخشید ازدور
چشم گرگی ، چون کاسه ای از آتش و خون ،
چندسگ ،چندنگهبان گله ،
- خونشان جوشان دررگ
از سرشتی خشمی بارنگ جنون –
پارس کردند ، هم آوا ، دردم :
- (( عوعو ، عوعو...
آی ، نامرد دله !
گمشو ، گمشو ... ))
____________________
شاعر: اسماعیل خویی


|Download خصلت|
ارسال شده توسط مونا در 30/9/1391 و ساعت 14:29:01

تساوي 

معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
 سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
 یک با یک برابر نیست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاعر: خسرو گلسرخي



|Download تساوي|
ارسال شده توسط مونا در 30/9/1391 و ساعت 14:29:01

تو نیستی که ببینی 

تو نیستی که ببینی ،
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست .

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست .
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است .
هنوز پنجره باز است .
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری .

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها ،
به آن ترنم شیرین ،
به آن تبسم مهر ،
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند .

تمام گنجشکان ،
که در نبودن تو ،
مرا به باد ملامت گرفته اند ،
تو را به نام صدا می کنند !

هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج ،
کنار باغچه ،
زیر درخت ها ،
لب حوض ،
درون آینه پاک آب می نگرند !

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده ست ،
طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من .

تو نیستی که ببینی چگونه می گردد ،
نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من .

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید ،
به روی لوح سپهر ،
تو را چنان که دلم خواسته ست ، ساخته ام .

چه نیمه شب ها ، وقتی که ابر بازیگر ،
هزار چهره ، به هر لحظه می کند تصویر ،
به چشم همزدنی ،
میان آن همه صورت تو را شناخته ام .

به خواب می ماند ،
تنها به خواب می ماند ،
چراغ ، آینه ، دیوار ، بی تو غمگینند .

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار ،
به مهربانی یک دوست از تو می گویم .

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار ،
جواب می شنوم .

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو ،
به روی هر چه درین خانه است ،
غبار سربی اندوه بال گسترده ست .

تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من ،
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده ست !

غروب های غریب ،
در این رواق نیاز ،
پرنده ساکت و غمگین ،
ستاره بیمار است .

دو چشم خسته من ،
در این امید عبث ،
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است ...
تو نیستی که ببینی !

__________________________

شاعر: فریدون مشیری



|Download تو نیستی که ببینی|
ارسال شده توسط مونا در 30/9/1391 و ساعت 14:29:01


© 2006-2014 PersianCast.com & Cast.ir | All rights reserved
Powered by Avijeh Infoware | Web Development Services